|
در اين واپسين لحظه هاي غريب، دلم از هواي تو دم مي زند براي دمي با تو بودن دلم، به اجبار حرف از غزل مي زند در اين لحظه هايي که در هر نفس، سرود خداحافظي خوانده اي دل من براي وصال تو باز، نت عشق را يک نفس مي زند پس از آن همه آشنايي کنون، نگاهم به پيش تو بيگانه است وگرنه چرا اين نگاهت هنوز،در عشق رارنگ شب مي زند؟ ميان هجوم ورق هاي من، مرور خط شعر تو خوش تر است "ولي دردلم حس پيچيده ايست،که انگارچشمت کلک مي زند" من از قافيه، وزن، آهنگ، شعر، به جز عشق چيزي نفهميده ام که در متن اشعار بي وزن من، غروب نگاهت قدم مي زند تو را اي غريبه و اي آشنا، دوباره سه باره ورق مي زنم که زنجير اين فاصله بين ما، درون دلم زنگ غم مي زند
دلم گرفت از آسمون، هم از زمين هم از زمون
وقتی دلم به سمت تو مایل نمیشود باید بگویم اسم دلم ، دل نمیشود دیوانهام بخوان که به عقلم نیاورند دیوانهی تو است که عاقل نمیشود تکلیف پای عابران چیست؟ آیهای از آسمان فاصله نازل نمیشود خط میزنم غبار هوا را که بنگرم آیا کسی زِ پنجره داخل نمیشود؟ میخواستم رها شوم از عاشقانهها دیدم که در نگاه تو حاصل نمیشود تا نیستی تمام غزلها معلّق این شعر مدتیست که کامل نمیشود
یکی آمد که دنیایش شروعی تازه در من بود پر از احساس موسیقی، شبیه لحن سوسن بود ردیف آرزوهایش کمی تا قسمتی ابری نگاه ساده اش اما،همیشه صاف و روشن بود حریم پاک مریم را به کرکس ها نمی بخشید برایش ناز سنجاقک، همیشه سهم لادن بود به زخم گل نمی خندید، مهتابی تر از شب بود همیشه بود، و می آمد ولی از جنس رفتن بود شبی در شعر من گم شد، کسی که با غزل آمد همان عزیزی که دنیایش شروعی تازه در من بود شبی در عالم مستی نشستم گریه ها کردم برای این دل خسته ی عشقم شبی تا صبح دعا کردم دعا کردم که مهرش برود از دل من ولی آهسته می گفتم ، خدایا اشتباه کردم
تا آب شد از شعله ی دیدار نگاهم
من دلم تنگ کسیست که به دلتنگی من می خندد باور عشق برایش سخت است ... ای خدا باز به یاری نسیم سحری می شود آیا باز دل به دل نازک من بربندد ...
حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد
وحشت از عشق كه نه، ترس ما فاصله هاست! وحشت از قصه كه نه، ترس ما خاتمه هاست! ترس بیهوده نداریم... صحبت از خاطره هاست! صحبت از كشتن نا خواسته ی عاطفه هاست! كوله باریست پر از هیچ كه بر شانه ی ماست! گله از دست كسی نیست مقصر دل دیوونه ی ماست! ما... سر انجام... سر انجام گرفتیم به هیچ!
عشق هرجا رو كند آنجا خوش است
با آنکه در تبسم مهر تو یافتم
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد.
من پری گوچک غمگینی را میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نیلبک چوبین مینوازد آرام، آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد. ((فروغ فرخزاد))
اي دل ساده بکش درد که حقت اين است از زمانه بشو دلسرد که حقت اين است هر چه گفتم مشو عاشق نشنيدي حالا همچو پائيز بشو زرد که حقت اين است
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
|
About![]()
می روم خسته و افسرده وزار
Home
|