تبليغاتX
تکسوار عاشقی

تکسوار عاشقی

هرچی غمه ماله منه .....بدتر زغم حاله منه

دلم گرفت از آسمون، هم از زمين هم از زمون
تو زندگيم چقدر غمه، دلم گرفته از همه
اي روزگار لعنتي، تلخه بهت هر چي بگم
من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم
امشب از اون شبهاست که من، دوباره ديوونه بشم
تو مستي و بي خبري اسير ميخونه بشم
امشب از اون شبهاست که من، دلم مي خواد داد بزنم
تو شهر اين غريبه ها دردم رو فرياد بزنم
از اين همه دربه دري تو قلب من قيامته
چه فايده داره زندگي اين انتهاي طاقته
از اين همه در به دري به لب رسيده جون من
به داد من نميرسه خداي آسمون من

+نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت2 قبل از ظهرتوسط داداش رضا | |

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود

 باید بگویم اسم دلم ، دل نمی‌شود

 دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند

 دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای از آسمان فاصله نازل نمی‌شود

خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟ می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها دیدم

 که در نگاه تو حاصل نمی‌شود

تا نیستی تمام غزل‌ها معلّق

این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود

+نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت3 بعد از ظهرتوسط داداش رضا | |

یکی آمد که دنیایش شروعی تازه در من بود پر از احساس موسیقی،

شبیه لحن سوسن بود

 ردیف آرزوهایش کمی تا قسمتی ابری

 نگاه ساده اش اما،همیشه صاف و روشن بود

حریم پاک مریم را به کرکس ها نمی بخشید برایش ناز سنجاقک،

همیشه سهم لادن بود به زخم گل نمی خندید،

مهتابی تر از شب بود همیشه بود،

و می آمد ولی از جنس رفتن بود شبی در شعر من گم شد،

کسی که با غزل آمد همان عزیزی که دنیایش شروعی تازه در من بود

شبی در عالم مستی نشستم گریه ها کردم

برای این دل خسته ی عشقم شبی تا صبح دعا کردم دعا کردم

که مهرش برود از دل من ولی آهسته می گفتم ، خدایا اشتباه کردم

+نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت6 بعد از ظهرتوسط داداش رضا | |

تا آب شد از شعله ی دیدار نگاهم
 چون اشک فرو ریخت زرخسار نگاهم
 از خانه ام آن شوخ چنان رفت که بگذ شت
 چون پرتو فانوس ز دیوار نگاهم
 گردید پر از حیرت من کوه و بیابان
پیچید چو فریاد به کهسار نگاهم
جایی که نباشد گل رخسار تو در چشم
در پیرهن دیده بود خار نگاهم
 نظاره ام از بس عرق آلود نگاه است
 همچون رگ ابر است گهر بار نگاهم
چندان پرم از ناله که از جنبش مژگان
 آید بصدا همچو رگ تار نگاهم
آید نگه آلود نسیم از سر زلفت
شد بسکه در این دام گرفتار نگاهم
ضبط نگه خود نکند بلبلم از ضعف
چون نکهت گل رفته ز گلزار نگاهم
 چون ابر بهاری بزمین سینه کش آید
شوکت شده از اشک گرانبار نگاهم

+نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت1 بعد از ظهرتوسط داداش رضا | |

عکس عاشقانه

 من دلم تنگ کسیست که به دلتنگی من می خندد

باور عشق برایش سخت است ...

ای خدا باز به یاری نسیم سحری

می شود آیا باز دل به دل نازک من بربندد ...

 

+نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط داداش رضا | |

حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد
آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد
بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام
لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد
مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود
آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد
شهر را از تب بیماری من جایی نیست
راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد
اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود
جام اندوه تو مرا همره و همرام کرد

+نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت1 بعد از ظهرتوسط داداش رضا | |

وحشت از عشق كه نه، ترس ما فاصله هاست!

وحشت از قصه كه نه، ترس ما خاتمه هاست!

ترس بیهوده نداریم... صحبت از خاطره هاست!

صحبت از كشتن نا خواسته ی عاطفه هاست!

كوله باریست پر از هیچ كه بر شانه ی ماست!

گله از دست كسی نیست مقصر دل دیوونه ی ماست!

ما... سر انجام... سر انجام گرفتیم به هیچ!

+نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت0 قبل از ظهرتوسط داداش رضا | |

عشق هرجا رو كند آنجا خوش است
گر به دريا افكند دريا خوش است
گر بسوزاند در آتش دلكش است
اي خوشا آن دل كه در اين آتش است
تا بيني عشق را آيينه وار
آتشي از جان خاموشت برآر
هر چه مي خواهي به دنيا نگر
دشمني از خود نداري سخت تر
عشق پيروزت كند بر خويشتن
عشق آتش مي زند در ما و من
عشق را درياب و خود را واگذار
تا بيابي جان نو خورشيدوار
عشق هستي زا و روح افزا بود
هر چه فرمان مي دهد زيبا بود

+نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت1 قبل از ظهرتوسط داداش رضا | |

با آنکه در تبسم مهر تو یافتم
ذوق گناه را ،
اما
     همیشه ، زمزمه واری است بر لبم :
-         کای عشق،
پیش از آنکه تو خاکسترم کنی،
ای کاش می شناختم از راه ، چاه را !!!

+نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت1 قبل از ظهرتوسط داداش رضا | |

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغ‍‍ــی ز قفـس پریده باشد

پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم

که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید

نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد

اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند

به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد.

+نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت1 قبل از ظهرتوسط داداش رضا | |

من

پری گوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نیلبک چوبین

مینوازد آرام، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

 

                                                  ((فروغ فرخزاد))

+نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت1 قبل از ظهرتوسط داداش رضا | |

+نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت0 قبل از ظهرتوسط داداش رضا | |

اي دل ساده بکش درد که حقت اين است

از زمانه بشو دلسرد که حقت اين است

هر چه گفتم مشو عاشق نشنيدي

 حالا همچو پائيز بشو زرد که حقت اين است

+نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت0 قبل از ظهرتوسط داداش رضا | |

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو تو ان چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِپریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

+نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط داداش رضا | |

آهوي روزگار نه آهوست، اژدر است
آب هوي و حرص نه آبست، آذر است
زاغ سپهر، گوهر پاک بسي وجود
بنهفت زير خاک و ندانست گوهر است
در مهد نفس، چند نهي طفل روح را
اين گاهواره رادکش و سفله‌پرور است
هر کس ز آز روي نهفت از بلا رهيد
آنکو فقير کرد هواي را توانگر است
در رزمگاه تيره‌ي آلودگان نفس
روشندل آنکه نيکي و پاکيش مغفر است
در نار جهل از چه فکنديش، اين دلست
در پاي ديو از چه نهاديش، اين سر است
شمشيرهاست آخته زين نيلگون نيام
خونابه‌هانهفته در اين کهنه ساغر است
تا در رگ تو مانده يکي قطره خون بجاي
در دست آز از پي فصد تو نشتر است
همواره ديد و تيره نگشت، اين چه ديده‌ايست
پيوسته کشت و کندنگشت، اين چه خنجر است
داني چه گفت نفس بگمراه تيه خويش
زين راه بازگرد، گرت راه ديگر است
در دفتر ضمير، چو ابليس خط نوشت
آلوده گشت هرچه بطومار و دفتر است
مينا فروش چرخ ز مينا هر آنچه ساخت
سوگند ياد کرد که ياقوت احمر است
از سنگ اهرمن نتوان داشت ايمني
تا بر درخت بارور زندگي بر است

+نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط داداش رضا | |